داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی

خرید بک لینک
آخرین مسئله- قسمت دومصدایی در گوشم گفت: «واتسن عزیز من، حتی رضایت ندادهای که صبح بخیر بگویی.» با حیرت و ناباوری مهارناشدنی سرم را برگرداندم. روحانی سالخورده صورتش را به سوی من چرخانده بود. یک لحظه چین و چروکها صاف شدند. بینی از چانه فاصله گرفت. لب پایینی سر جای خودش برگشت و دهان از زمزمهی نامفهومش بازایستاد. چشمان تار، برق آتشین خود را بازیافتند و هیکل خمیده، راست شد. لحظهی بعد چارچوب این هیکل فروریخت و هولمز به همان سرعتی که آمده بود ناپدید شد.فریاد کشیدم: «خدای بزرگ چقدر مرا ترساندید.» آهسته توی گوشم گفت: «هنوز حداکثر احتیاط ضروری است. دلایلی در دست دارم حاکی از این که شدیداً در تعقیب ما هستند. آها و آن هم خود موریارتی.»قطار در اثناء صحبت هولمز شروع به حرکت کرده بود. به عقب نگاه کردم و دیدم مرد بلند قدی دارد به شدت از وسط جمعیت راه خودش را میگشاید و دستش را طوری حرکت میدهد که انگار میخواهد به قطار دستور توقف بدهد ولی دیگر دیر شده بود، چون قطار داشت سرعت میگرفت و یک لحظه بعد از ایستگاه خارج شده بودیم. هولمز با خنده گفت: «میبینی که با همهی احتیاطمان فقط به فاصلهی یک سر مو از دستشان در رفتیم.» از جای خود برخاست و جُبَّهی مشکیاش را بیرون آورد، کلاهش را از سر برداشت و هر دو را که اجزاء اصلی لباس مبدل او را تشکیل میدادند توی یک کیف دستی گذاشت. «آقا واتسن روزنامهامروز صبح را خواندهای؟» «نه.» «پس خبر خیابان بیکر را ندیدهای؟» «خیابان بیکر؟»  «دیشب اتاقهای ما را آتش زدهاند ولی خسارت زیادی وارد نشده.» «خدای بزرگ هولمز، این دیگر غیر قابل تحمل است.» «پس از آن که مأمور چماق به دستشان توقیف شد، رد مرا باید کاملا گم کردهباشند. در غیر این صورت نباید فکر داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی...

ما را در سایت داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 33 تاريخ: يکشنبه 6 اسفند 1402 ساعت: 1:01

 دانلود PDF  دانلود WORD فایل صوتی۱    فایل صوتی۲   فایل صوتی۳   فایل صوتی۴پل معلقآلیس مونرو / ترجمهی مژده دقیقی قسمت اولزن، یک بار ترکش کردهبود. دلیل اصلیاش خیلی پیشپا افتادهبود: با چند خلافکار جوان (خودش اسمشان را گذاشتهبود «اراذل»)، دستبهیکی کرده و کیک زنجبیلی او را لمباندهبودند. کیک را تازه پختهبود و میخواست بعد از جلسهی آن روز عصر، با آن از مهمانها پذیرایی کند. بیآنکه توجه کسی را جلب کند –دست کم توجه نیلufeff و آن اراذل را– از خانه آمدهبود بیرون و رفتهبود نشستهبود توی یک ایستگاه سرپوشیده در خیابان اصلی که اتوبوسهای شهری، روزی دو بار آن جا توقف میکردند. تا آن موقع، نرفتهبود آن تو، و باید یکی دو ساعت معطل میشد. نشست و همهی چیزهایی را که روی دیوارهای چوبی نوشته یا حک کردهبودند، خواند: «حروف اختصاریِ مختلف، همدیگر را تا ابد دوست داشتند؛ لاری جی.ufeff حالش خراب بود؛ دانک کالتیسufeff ابنهای بود، همینطور آقای گارنِر (ریاضی).زر زیادی نزن. دار و دستهی اچ. دبلیو.ufeff رئیس است، کِوین اِس.ufeff کارش ساخته است؛ آماندا دبلیو.ufeff خوشگل و مامانی است و کاش او را نمیانداختند زندان، چون دلم خیلی برایش تنگ میشود. وی. پی.ufeff مال من است.» خانمهای محترم باید بنشینند اینجا و این حرفهای رکیک تهوعآور را که شماها مینویسید، بخوانند؟ گور پدرشان.جینیufeff همانطور که به این سیل پیامهای انسانی نگاه میکرد  - و به خصوص روی جملهی صمیمانه و بسیار خوشخطی که دربارهی آماندا دَبلیو نوشتهبودند، تأمل میکرد-  از خودش پرسید: «آیا آدمها وقتی این چیزها را مینوشتند، تنها بودند.» بعد خودش را مجسم کرد که اینجا ی داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی...

ما را در سایت داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 41 تاريخ: يکشنبه 6 اسفند 1402 ساعت: 1:01

پل معلقآلیس مونرو / ترجمهی مژده دقیقی قسمت دوم نیل راست ایستاد.گفت: «جینی فکر میکند بهتر است توی ماشین بماند و همینجا توی سایه استراحت کند. ولی، راستش را بخواهی، من بدم نمیآید آبجویی بزنم.»لبخند سردی زد و به جینی پشت کرد. به نظرِ جینی، دلتنگ و عصبی میآمد. طوری که دیگران بشنوند گفت: «مطمئنی حالت خوب است؟ حتماً؟ از نظر تو اشکالی ندارد من چند دقیقه بروم تو؟»جینی گفت: «من حالم خوب است.»نیل یک دستش را روی شانهی هلن گذاشت و دست دیگرش را روی شانهی جون، و با حالتی صمیمانه همراه آنها به طرف کاراوان رفت. مت با تعجب به جینی لبخند زد، و دنبالشان رفت. اینبار که سگها را صدا زد تا دنبالش بروند، جینی توانست اسمهایشان را بفهمد:گوبِر، سالی و پینتو.ماشین زیر یک ردیف درخت بید مجنون پارک شدهبود. این درختها، بزرگ و قدیمی بودند، ولی برگهایشان نازک بود و سایهی لرزانی داشتند. با این حال، تنها بودن آسایش خاطر بزرگی بود.امروز، مدتی قبل که داشتند توی بزرگراه، از شهر محل سکونتشان میآمدند، جلوِ یک دکهی کنار جاده توقف کرده و مقداری سیب پیشرس خریدهبودند. جینی سیبی از کیسهی کنار پایش درآورد و گاز کوچکی به آن زد –میخواست ببیند میتواند آن را بجود و فرو بدهد و توی معدهاش نگه دارد.- مشکلی نداشت. سیب، سفت و ترش بود، ولی نه خیلی ترش و اگر گازهای کوچک میزد و خوب میجویدش، مشکلی پیش نمیآمد.پیش از این هم، چند بار نیل را این طوری –یا کم و بیش این طوری– دیدهبود. برای خاطر پسری توی مدرسه، اسمی را با لحن خودمانی و تحقیرآمیز بر زبان میآورد. قیافهی احساساتی، مقداری خندهی پوزشآمیز و در عین حال کموبیش گستاخانه. ولی هرگز پای کسی در میان نبود که جینی مجبور باش داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی...

ما را در سایت داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 39 تاريخ: يکشنبه 6 اسفند 1402 ساعت: 1:01

صفحه بندی